تبليغاتX
´°●¤◦( دزیره )◦¤●°`

´°●¤◦( دزیره )◦¤●°`


وقتی دست‌هاش رو اسکن می‌کردن مگه میشه اشک تو چشمام حلقه نزنه؟ مگه میشه آخرین مراحل درست شدن کارش رو ببینم و بغض نکنم از فکر نبودنش؟ سعی می‌کردم به زور بغضم رو فرو بدم، پشت به همه آدم‌هایی که توی راهرو ایستاده بودن رو به پنجره ایستادم و اشکم رو پاک کردم. همون موقع ناپی صدام کرد. خوشبختانه اشک‌هام رو ندید. کارش تموم شده بود. رفتیم بیرون. وقتی از پله‌ها میرفتیم پایین و دستش رو می‌گذاشت روی شونه‌هام، می‌خواستم بال در بیارم از خوشی. فکر می‌کردم وقتی واسه همیشه مال هم بشیم چقدر من خوشبخت میشم.
چهارشنبه هفته پیش بود. عصر کلاس مکالمه زبان داشت. بعد از نهار یکم باهم زبان خوندیم و بعدش تا نزدیک کلاسش باهاش رفتم. دلم می‌خواست تا آخرین لحظه ممکن پیشش باشم. اونم خیلی دلش می‌خواست ولی هیچی نمی‌گفت. می‌ترسید من دیرم بشه یا توی راه خسته بشم. اما وقتی دید حتما می‌خوام باهاش برم خیلی ذوق کرده بود. احتمالاً تا یه ماه دیگه بیشتر پیشم نیست.

 

قربون همه دوست‌های خوبم برم. نمی‌دونید چقدر مهربونی‌هاتون کمکم کرد. شرمنده که این مدت نبودم. الانم خیلی سرم شلوغه هنوز ولی سعی می‌کنم زود زود بیام از این روزها بنویسم و به همه هم سر میزنم حتماً

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387 12:7 توسط دزیره |


یه مدت نیستم!! دسترسی به نت ندارم تقریبا!! این پستم فقط نوشتم که نگران نشید، من خوبم فقط نت ندارم!!!!

خیلی خیلی خیلی دلم واسه همه تنگ میشه! سعی می کنم هروقت شد بیام حتما سر بزنم به همه ولی احتمالا نمی تونم نظر بدم!! شرمنده...

 

راستی از کامنت های پست پایینی هم خیلی مرسی! هر چقدر بگم ممنونم بازم کمه!!! قربون همه تون!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 13:2 توسط دزیره |


من ناپی رو با همه وجودم می‌خوام. با همه وجودم دوستش دارم. مطمئنم اونم من رو خیلی دوست داره. ولی وقتی عشق هست، غم هم هست. تا عشقی نباشه، دردی هم نیست. توی همه چیز همین طوره، نه فقط عشق بین زن و مرد.

تو نوشتن پست قبلی خیلی بی‌انصافی کردم. البته چیزهایی که نوشتم همش راست بود، ولی خب همه‌ی حقیقت هم نبود. ناپی خیلی خوبه. سر همون غذا خوردن من. خیلی هوام رو داره همیشه. اگه یه روز یکم بیشتر بخورم یا از یه غذا خوشم بیاد انقدر خوشحال میشه و قربون صدقه‌ام میره! خیلی وقت‌ها خودش مرغ رو برام تیکه می‌کنه، بدون اینکه من حتی یه بار ازش خواسته باشم. اون روز هم اون حرف‌ها رو با مهربونی بهم گفت. آخر اس‌ام‌اس‌هاش هم همش بوس می‌فرستاد برام.

سر اون قضیه خستگی و بد‌اخلاقی هم خودم مقصر بودم. آخه ناپی که به زور من رو پیاده نبرده بود. همیشه ازم می‌پرسه اگه خسته نمی‌شی یکم با هم پیاده بریم. منم خودم قبول کرده بودم. ناپی کلاً یه اخلاقی داره که خودش هم همیشه میگه، خیلی ناراحت میشه اگه توی موقعیتی قرار بگیره که من بهش غر بزنم و بداخلاقی کنم و اونم هیچ کاری از دستش واسه من بر‌نیاد و تقصیری هم نداشته باشه. اون دوتا مورد هم دقیقاً همین حالت بودن.

پست قبلی خیلی اذیتم می‌کرد. دلم می‌خواست پاکش کنم. احساس می‌کردم خیلی بی‌انصافی کردم در مورد ناپی. همه خوبی‌هاش رو گذاشتم کنار و چسبیدم به دو تا جمله!! اما بعدش دیدم پاک کردنش هیچ فایده‌ای نداره. خیلی‌ها خوندنش. بهترین کار اینه که بیام اینجا و به اشتباه خودم اعتراف کنم. الان دیگه ناراحت نیستم. راحت شدم! خیلی احساس سبکی می‌کنم.

از همه شما دوست‌های خوبم به خاطر نظرات‌تون ممنونم. خیلی خیلی بهم کمک کرد. خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنید. تصمیم گرفتم سعی کنم حساسیتم رو کم کنم. این چند روز هم سعی کردم و دیدم که خیلی هم کار سختی نیست. اتفاقاً خیلی هم حس خوبی بهم میده. احساس آرامش می‌کنم. البته در مورد غذا نه‌، در اون مورد واقعا نمی‌تونم. ولی کلا در مورد رفتار خودم با دیگران. اینکه انقدر زود واکنش نشون ندم. دارم سعی می‌کنم با آرامش بیشتری با همه چیز برخورد کنم. به نظر خودم پیشرفتم تا الان خوب بوده و خیلی از این موضوع راضیم. بازم از همه‌تون ممنونم. همه کامنت‌ها رو هم جواب دادم.

این مدت ناپی رو ندیدم. خیلی سرش شلوغه، منم نمی‌خوام کارهاش به خاطر من عقب بمونه. دنبال گرفتن معافیت تحصیلی سربازی هست، همه چیزشم آماده است، ولی هر دفعه به یه بهونه کارش رو انجام نمی‌دن. امیدوارم به موقع بتونه کارش رو درست کنه.

 

یه اتفاقی سه‌شنبه شب افتاد که تازه فهمیدم چقدر ناپی رو دوست دارم. یه وقت‌هایی که توی فیلم‌ها یا کتاب‌ها می‌دیدم که یه نفر به خاطر اینکه کسی رو که عاشقش هست نجات بده (حالا به هر نحوی) حاضره ازش جدا بشه، اصلاً نمی‌تونستم درک کنم! فکر می‌کردم من نمی‌تونم این کارو بکنم ودلم می‌خواد ناپی فقط واسه خودم باشه. اما سه‌شنبه... بعد از ظهر بود که ناپی بهم اس‌ام‌اس زد. منم که دختر خوبی شده بودم. واقعاً هم دیگه ته دلم ازش دلخور نبودم. واسه همین دیگه در مورد اون موضوع پست قبلی حرف نزدیم اصلاً. یه عالمه حرف‌های عشقولانه زدیم. بعد از چندتا اس‌ام‌اس دیدم ناپی دیگه جواب نداد. قبلش بهم گفته بود که این چند روز صبح‌ها ساعت 6 از خونه زده بیرون و شب هم درست نخوابیده. می‌دونستم خیلی خسته است. گفتم حتماً رسیده خونه و خوابش برده. دیگه هیچی نگفتم. این اتفاق ساعت 4 بعد از ظهر افتاد. تا ساعت 9:30 شب دیدم هیچ خبری ازش نشد. یکم دلم شور افتاده بود. زنگ زدم به مبایلش. بعد از چندتا بوق یه خانومی گفت «بله؟» فوری قطع کردم. انقدر ترسیده بودم که خدا می‌دونه! هزارتا فکر و خیال به سرم زد. فکر می‌کردم نکنه یه بلایی سرش اومده و بردنش بیمارستان و حالا این خانومه داره مبایلش رو جواب میده! داشتم می‌مردم از دلشوره. نمی‌دونستم چیکار کنم. فقط دعا کردم. صلوات نذر کردم. اون لحظه بود که حس همه عاشق‌ها رو فهمیدم. از خدا خواستم اگه ناپی قسمت من نیست، از من بگیرش اما از دنیا نه. بذاره صحیح و سالم زندگیش رو بکنه، حتی اگه قراره مال من نباشه. واقعا واقعا و از ته دلم این آرزو رو کردم. حاضر بودم دیگه نبینمش ولی سالم باشه. بعد از یه ربع دیدم فایده نداره و بهتره دوباره زنگ بزنم و اگه خانومه برداشت بهش میگم با آقای... کار دارم. بالاخره اگه اتفاقی افتاده باشه بهتره بدونم. دوباره شماره‌اش رو گرفتم. خیلی استرس داشتم. اصلاً نمی‌تونستم یه کلمه هم حرف بزنم. تصورشم برام غیر‌ممکن بود. اشک‌هام دیگه سرازیر شده بود. بعد از چند تا بوق ریجکت شدم!! بعدش ناپی بهم اس‌ام‌اس زد و گفت که خواب بوده و کلی معذرت‌خواهی کرد! انقدر قربون صدقه‌اش رفتم که خودشم تعجب کرده بود!! دلم می‌خواست می‌پریدم بغلش می‌کردم و بهش می‌گفتم که چقدر دوستش دارم. جریان اون خانومه رو هم بهش گفتم، ولی گفت خونه تنهاست! ساعت تماسم رو بهش گفتم، گفت فقط یه missed call همون ساعت از من داره!! خیلی برام عجیب بود. حدس می‌زنم خط رو خط شده باشه، ولی هر چی که بود، بهم نشون داد که چقدر ناپی رو دوست دارم. چقدر برام عزیزه. بهم فهموند که بدون اون دیگه هیچی از زندگی نمی‌خوام. الان دیگه قدر عشقم رو می‌دونم. امیدوارم هیچ‌وقت این ماجرا یادم نره.


پی‌نوشت: ببخشید بازم خیلی طولانی شد! واقعا شرمنده!!

 

+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387 21:17 توسط دزیره |


من زیادی حساسم. خودم می‌دونم. ولی دست خودم نیست. هیچ راهی هم نداره. فقط باید کسی رو انتخاب کنم که برام مناسب باشه و بتونه با حساسیت‌های من کنار بیاد. ناپی از اولش هم می‌دونست. تازه اون اوایل خیلی بدتر بودم. با یک کلمه که می‌گفت من یه هفته قهر می‌کردم. خودش خواست. خودش ادامه داد تا چهار سال. می‌گم اون اوایل، منظورم دقیقاً از همون روزهای اوّله. همون موقع که اصلاً با هم صمیمی نشده بودیم. تازه چند وقت پیش هم بهم گفت خیلی هم این حساسیت من رو دوست داره. گفت تو خیلی دقیقی، همیشه حواست جَمعه، هیچ وقت چیزی یادت نمیره، به کوچکترین چیزی در مورد من توجه نشون میدی و این‌ها خیلی خوبه و همش به خاطر حساسیت زیادته. خودش همه این‌ها رو گفت بدون اینکه من چیزی بپرسم. من می‌دونم خیلی وقت‌ها زیادی ایده‌آلیستی به زندگی نگاه می‌کنم. ولی به هر حال این عقیده منه. نه من می‌خوام نظرم رو به کسی تحمیل کنم و نه می‌تونم خودم رو تغییر بدم و نه می‌خوام که عوض بشم. حداقل فعلاً.

دیشب خیلی از دست ناپی دلخور شدم. ازش خواسته بودم ویژگی‌های منفی من رو بگه. اونم گفت که هیچی به ذهنش نمی‌رسه. منم چند بار اصرار کردم تا گفت. گفت بعضی وقت‌ها حساسیت‌هات رو تو بعضی شرایط خاص دوست ندارم که البته الان دیگه خیلی کم پیش میاد. دوباره بهش اصرار کردم بیشتر توضیح بده. گفت چیز مهمی نیست آخه. ولی من بازم خواستم بگه (می‌دونم الان هر کس اینجا رو می‌خونه تو دلش میگه خب تقصیر خودته! ولی ببینید حتی وقتی یه نفر یه چیزی رو با اصرار بگه بازم به این معنیه که به هر حال اون موضوع توی ذهنش وجود داره). توضیح داد برام. گفت تو بعضی مسائل خیلی حساسی، توی غذا خوردنت. این رو که گفت من خیلی جا خوردم و خیلی هم ناراحت شدم. می‌دونم بد غذا هستم. ولی این که جزء ویژگی‌های شخصیتی منفی محسوب نمیشه آخه. دست خودم که نیست. از یه چیزهایی بدم میاد. تازه دقیقاً از همون اولین قرارمون این رو می‌دونست. همون دفعه اول که من رو نهار دعوت کرد. خودم بهش گفته بودم که هر غذایی رو نمی‌تونم بخورم. واقعاً نمی‌تونم. یعنی اگه از گرسنگی بمیرم هم نمی‌تونم. مثلاً جوجه سفارش میدیم، من کلی بهش ور میرم تا اگه یه ذره چربی مرغ بهش هست جدا کنم. نمی‌تونم چربی گوشت مرغ رو بخورم خب. چه اشکالی داره اصلاٌ؟ تازه خودش همیشه میگه من دختر لاغر و باربی مثل تو دوست دارم، خب اگه بخوام مثل ایشون ته بشقاب رو هم قورت بدم که دیگه باربی نمی‌مونم! البته این رو بگم که من از اولش کم غذا و بد غذا بودم و واسه همین هم چاق نیستم. یعنی غذا نخوردنم به خاطر این نیست که می‌خوام لاغر بمونم، برعکسه!

بعدشم گفت خیلی هم نازنازی هستی و وقتی خسته میشی بداخلاقی می‌کنی. حالا جریان اینم مفصله که چرا این رو به من نسبت میده. توی این چهار سال دو بار پیش اومده (دقیقاً دوبار) که با هم بیرون بودیم و من خسته شدم و به خاطر خستگیم بد اخلاقی کردم. حالا این شده جزء ویژگی‌های شخصیتی من! یکی نیست بهش بگه مثلاً شما وقتی خسته میشی مهربون‌تر میشی؟ خودش هم خوب می‌دونه اون دوبار کاملا حق با من بود. هر دوبار یه مسافت طولانی رو پیاده رفتیم در حالی که شب بود و منم بعد از نهار دیگه هیچی نخورده بودم. تازه یه بارش هم پریود بودم. آخه یه مرد به هیکل ایشون باید قدرت بدنیش رو با من مقایسه کنه؟ اینم بهش گفتم، میگه نه، من با بداخلاقی بعدش مشکل دارم. اتفاقاً من قدرت بدنیم نسبت به هیکل ظریفم خیلی هم خوبه. اون اوایل که می‌رفتیم کوه، ناپی خیلی تعجب می‌کرد که من انقدر راحت پا به پاش می‌رفتم. تازه این اتفاق همش دوبار افتاده! اصلاً به نظر من گفتن نداشت. کاری به اصرارهای خودم ندارم. خب من که تا ابد اصرار نمی‌کردم. می‌تونست من رو مطمئن کنه که نه، هیچ مشکلی وجود نداره. البته کار خوبی کرد که گفت. به نظر من توی یه رابطه اگه مشکلی هست باید گفته بشه. ولی آدم باید یکمی هم بتونه فراموش کنه. من خودم بارها گفتم توی رابطه با یه پسر نمی‌تونم خیلی فداکار باشم. اما واسه ناپی بودم. چیزهای کوچیک زیادی بوده که به خاطرش ازشون گذشتم. نمی‌گم اون نگذشته. چرا، اگه غیر از این بود که من با این اخلاقم نمی‌توستم چهار سال کنارش بمونم. اونم چهار سال واقعاً خوب و عالی. اما انتظار نداشتم چیزی رو که فقط دوبار (این رو با اطمینان میگم) توی این چهار سال اتفاق افتاده، بیاد بهم بگه.

این بحث‌مون متاسفانه اس‌ام‌اسی بود. من توی خونه تنها نبودم و نمی‌تونستم تلفنی حرف بزنم. انقدر هم این اس‌ام‌اس‌ها دیشب fail میشد و نمی‌رسید که دیگه نشد کامل حرف‌هامون رو بزنیم. من خیلی از حرف‌هام رو بهش نگفتم. ولی حتماً میگم. می‌خوام این بحث حساسیت زیاد! رو دیگه بین خودمون حل کنم. اگه قابل قبول نیست براش خب مجبور نیست ادامه بده. من واقعاً دیگه اعصابم نمی‌کشه. می‌دونم به نظر خیلی‌ها حرفم مسخره است و اصلاً اتفاق مهمی نیفتاده که من به خاطرش انقدر ناراحت باشم. ولی من واقعاً دلخورم. دلم می‌خواست هرچقدر هم من اصرار می‌کردم می‌گفت که همه چیز من رو دوست داره و با هیچ کدوم از اخلاق‌هام مشکل نداره. شاید به نظرتون توقع زیادی باشه، ولی من انتظارم این بود و این انتظار رو هم خود ناپی در من ایجاد کرده بود با حرف‌ها و رفتارهای همیشه‌اش. دیشب تا نزدیک‌های صبح نتونستم بخوابم. درکش واسه کسی که تو موقعیت من نبوده مطمئناً سخته. ولی من واقعاً ناراحت هستم. به خصوص که نتونستم حرف‌هام رو هم بزنم و نمی‌دونم کی فرصت میشه همدیگه رو ببینیم. البته ناپی دیروز اومده بود تهران ولی خیلی کار داره و نمی‌خوام کارهاش عقب بیفته.

اینم بگم که الان قهر نیستیم. اتفاقاً ناپی که خیلی هم باهام مهربونه. امروز صبح بعد از اینکه کارهای خودش رو انجام داده، رفته سازمان سنجش که واسه نتیجه کنکور من اعتراض کنه. صبح هم با کلی مهربونی برام تعریف کرد که چه جوابی بهش دادن و حالا باید چیکار کنم. آخه بعضی از دوست‌هامون که درصدهاشون مشابه من یا حتی کمتر از منه هستن که رتبه‌شون زیر صد شده. من دو تا از سه تا گروه‌های درسیم رو بالای 50% زدم. هرکس ارشد داده باشه می‌دونه درصد 50 توی ارشد یعنی چی. همه بهم گفتن برو اعتراض بده. منم تا الان پشت گوش انداخته بودم. ولی ناپی تا اومد تهران رفت دنبالش. اصلاً به منم نگفته بود. می‌دونم ناپی خیلی پسر خوبیه. از همه لحاظ. مطمئنم هیچ وقت به من دروغ نگفته و نخواهد گفت. این خیلی برای من مهمه. مطمئنم من رو خیلی دوست داره. خیلی ویژگی‌های مثبت دیگه داره که حالا نمی‌خوام بنویسم چون طولانی میشه. تقریباً همه چیزش همونیه که من می‌خوام. فکر می‌کردم منم واسه اون اینطوریم. خودش همیشه همین رو می‌گفت. نمی‌دونم دیشب چرا اون حرف‌ها رو پیش کشید. ممکنه براش خیلی مهم هم نباشه. نمی‌دونم.

 

پی‌نوشت: می‌دونم خیلی طولانی نوشتم. شرمنده. بی‌زحمت اگه می‌خواین لطف کنید و کامنت بذارید، همه‌اش رو بخونید. دلم نمی‌خواد کسی نصفه بخونه و نظر بده، چون منصفانه نیست.

 

پی‌نوشت۲: راستی لینک اون مقاله ای که ناپی بهم داده بود در مورد اتاق عشق (از باربارا دی آنجلیس) رو پیدا کردم! اینجا می تونید بخونیدش.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387 21:17 توسط دزیره |


اگه فکر می‌کنید خوندن این کتاب‌های روانشناسی من رو درست می‌کنه، کاملاً در اشتباهید! من همون دختر حساس و لوسی هستم که بودم!! تازه بدتر هم شدم!!  از اون موقع به ناپی گیر دادم که شما مردها خیلی بدجنس هستین! چرا مثل ما زن‌ها در تمام طول روز به عشق‌تون فکر نمی‌کنید؟! اصلاً چه معنی داره که فقط یه اتاق عشق دارین؟!؟!!...

خوندن کتاب "آیا تو آن گمشده‌ام هستی؟" خیلی خوب و مفیده. حتی برای کسانی که هنوز عاشق نشدن. اتفاقاً به نظر من واسه اون‌ها خیلی هم لازمه! ولی وقتی می‌خونید نباید بگید که «نه، من و عشقم با همه فرق می‌کنیم! این‌ها در مورد آدم‌های معمولی درسته! در مورد ما درست نیست!... » اصلاً منشأ خیلی از مشکلات همینه که بعضی‌ها فکر می‌کنن با همه فرق دارن، در حالی که اینطوری نیست. من خودم هم یه زمانی این‌طوری فکر می‌کردم. فکر می‌کردم عشق واسه حل همه مشکلات کافیه. فکر می‌کردم اگه یکی منو دوست داره باید با همه بدی‌های من کنار بیاد و اصلاً براش مهم نباشه. اما الان با تجربه‌هایی که دارم، می‌دونم که این طرز تفکر کاملاً اشتباهه. و خیلی هم خطرناکه! ما باید کسی رو انتخاب کنیم که در کنار اینکه عاشقش هستیم، باهاش تفاهم داشته باشیم.

فصل اول کتاب به همین موضوع پرداخته. یکی از تفکرات اشتباه که در موردش گفته اینه:

«عشق حقیقی بر همه چیز فائق می‌شود. اگر ما عاشق یکدیگر باشیم، تفاوت‌هایمان اهمیتی ندارد.»

افرادی که به این مسئله اعتقاد داشته باشن دچار مشکلات زیر میشن:

«از روبه‌رو شدن با مشکلات زندگی خود و یا ارائه راه حل‌ها با گفتن جملات بالا به خود اجتناب می‌کنند. با گفتن این جمله به خود که "اگر به او بیشتر مهر بورزم، او تغییر خواهد کرد" در روابط خالی از مهر خواهند ماند. از لحاظ روحی خود را عذاب می‌دهند و هنگامی که رابطه‌شان موفق نمی‌شود با گفتن این جمله خود را مقصر می‌دانند: "اگر بیشتر او را دوست می‌داشتم، می‌توانستم رابطه را حفظ کنم"»

اما:

«حقیقت تلخ این است که تنها تعداد کمی از روابط به این دلیل که دو طرف یکدیگر را به اندازه کافی دوست ندارند، پایان می‌پذیرد. رابطه به این دلیل پایان می‌پذیرد که آن‌ها با هم تفاهم ندارند.»

من کاملاً با چیزهایی که گفته موافقم. هم تو رابطه خودم و هم توی دوستان و اطرافیانم، این‌ها رو دیدم. خیلی‌ها رو دیدم که چون فکر می‌کردن عشق کافیه، وارد یه رابطه اشتباه شدن و بعد از یه مدت طولانی فهمیدن که چه اشتباهی کردن. در حالی که اگه از اول تفاوت‌هاشون رو با چشم باز می‌دیدن، متوجه می‌شدن که طرف مقابل براشون مناسب نیست. عشق لازمه ولی کافی نیست.

 

پی‌نوشت: این چند روز خونه خاله جونم بودم و به اینترنت دسترسی نداشتم. راستی یه چیزی هست که می‌خوام به اون لیست دوست‌نداشته‌هام اضافه کنم! اینکه کسی بهم خیلی تعارف کنه! خیلی بدم میاد!! واقعاً برام عذاب‌آوره. مخصوصاً اگه طرف مقابل رو دوست داشته باشم و نتونم خیلی دستش رو رد کنم که ناراحت بشه. دخترهای این خاله‌ام رو خیلی خیلی دوست دارم، فقط حیف که خیلی خیلی هم اهل تعارف هستن! 

 

پی‌نوشت:همه کامنت ها رو جواب دادم!!!

 

+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387 0:35 توسط دزیره |


دیروز داشتم با ناپی حرف می‌زدم. ازم پرسید در طول روز چقدر به من فکر می‌کنی؟ گفتم خیلی! پرسید مثلا چه فکرهایی می‌کنی؟ براش توضیح دادم، از صبح که بیدار می‌شم هر اتفاقی می‌افته یا هر کاری که می‌کنم تو توی ذهنم هستی. مثلاً موهام رو که شونه می‌کنم به تو فکر می‌کنم که چقدر موهام رو دوست داری و اگه پیشم بودی حتماً برس رو از دستم می‌گرفتی و خودت برام برس می‌کشیدی. وقتی سالاد درست می‌کنم یاد تو می‌افتم که چقدر سالاد کلم دوست داری. وقتی میرم حموم می‌گم کاش تو بودی برام لوسیون می‌زدی. صبح که بیدار میشم و مبایلم رو چک می‌کنم دلم می‌خواد از تو اس ام اس داشته باشم. وقتی میرم بیرون، یه جایی که قبلاً با تو هم رفتم، فوری خاطراتمون میاد توی ذهنم... خلاصه هر کاری می‌کنم یا هرجا که میرم تو توی ذهنم هستی.

انقدر تعجب کرده بود! می‌گفت خیلی جالبه براش. داشته یه مقاله می‌خونده راجع به اینکه ذهن زن‌ها چه‌طوری با عشق برخورد می‌کنه. و دقیقاً همین‌ها رو توی اون مقاله نوشته بوده. اتفاقاً مقاله رو داد خوندم. یه مثال هست که یه خانمی افکارش رو نوشته و خیلی شبیه این‌هایی بود که منم گفتم! خیلی برام جالب بود. چون خودم تا حالا به این موضوع توجه نکرده بودم که انقدر هر روز ناپی توی ذهنمه و همش ناخودآگاه بود. 

در واقع این مقاله یه بخشی از کتاب "رازهایی درباره زن‌ها" از باربارا دی آنجلیس بوده. همون نویسنده‌ای که فری جون بهم معرفی کرده بود. امروز رفتم کتاب "آیا تو آن گمشده‌ام هستی؟" رو که از همین نویسنده است، خریدم. خیلی به نظرم جالبه. سعی می‌کنم کم کم قسمت‌های خوبش رو براتون بنویسم.

یه قسمتی از همون مقاله‌ای که ناپی بهم داد در مورد تفاوت عملکرد زن‌ها و مردها در مقابل عشق بود. یه مثال خیلی خوبی زده در مورد تفاوت عشق ورزیدن در زن و مرد. گفته بود که ذهن هر انسان رو مثل یه خونه فرض کنید. مردها برای هر کاری یه اتاق جداگانه دارن. برای عشق هم همین‌طور. مثلا اگه دارن واسه یه کاری برنامه‌ریزی می‌کنن می‌رن تو اتاق کار ذهن‌شون. یعنی دیگه توی اتاق عشق نیستن. برای استراحت، کار، تفریح، عشق،... برای هر چیزی یه اتاق کاملا جدا دارن و مسلماً نمی‌تونن همزمان توی دو تا اتاق باشن، واسه همین خیلی وقت‌ها ما زن‌ها فکر می‌کنیم که مرد مورد نظرمون داره به ما بی‌توجهی می‌کنه درحالی‌که مسئله اینه که اون در اون لحظه تو اتاق عشقش نبوده، مثلاً شاید تو اتاق استراحته یا کار. ولی زنها اتاق عشق جدا توی خونه ذهن‌شون ندارن! بلکه همه اتاق‌های ذهن‌شون اتاق عشق هم هستن. یعنی کلا ذهن زن‌ها خونه عشقه. ولی ذهن مردها فقط یه اتاق عشق داره.

یه چیز جالبی که نوشته اینه که زن‌ها وقتی یه قرار ملاقات با مرد مورد علاقه‌شون دارند خیلی در موردش فکر می‌کنن و همش ذهن‌شون به طور ناخودآگاه در حال برنامه‌ریزی واسه اون ملاقات هست. در مورد من که درسته! تازه فهمیدم واسه همینه که وقتی یه قرارمون بهم می‌خوره من انقدر ناراحت میشم ولی ناپی راحت باهاش کنار میاد و میگه خب یه روز دیگه می‌ریم غصه نداره! واسه اونم خیلی جالب بود. می‌گفت حالا دلیل خیلی از رفتارهات رو بهتر می‌فهمم. منم این بخش اتاق عشق رو که خوندم خیلی از رفتارهای ناپی به نظرم معقول اومد.

 

پیشنهاد می‌کنم کتاب‌هاش رو بخونید. واسه من که خیلی جالب بود!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387 21:21 توسط دزیره |


دارم آهنگهای قدیمی عارف رو گوش میدم!

تو بیا تا برقراره دنیا

من و تو به عشق هم بنازیم...

نمی دونم چرا این همه خاطره هجوم آوردن توی ذهنم...

اون روز که رفتیم پارک ملت. من سوار تاب شده بودم! تو با مبایلت ازم فیلم می گرفتی! هنوزم یه وقتهایی میرم نگاهشون می کنم. عکس هایی که ازم گرفتی! چه حیف که فقط من توی عکس و فیلمها هستم! از تو فقط یه صدا هست! صدای تو...

صدای تو که اسم منو میگه... باهام حرف میزنه... می خنده... وای از صدای جادویی تو...

صدای منم هست! یه جا داری با خنده تهدیدم میکنی که وقتی عروسی کنیم این فیلم رو میذاری همه ببینن! همون موقع من همون طوری که دارم تاب می خورم بهت میگم برو یکم عقب تر که کفشم بهت نخوره!!! و تو غش می کنی از خنده، که چقدر من تهدیدت رو تحویل گرفتم!!

اون مانتو آبی خیلی کوتاهه تنم بود! همون که تو دوستش نداشتی و نداری! همون که اگه الان بپوشمش باید سه روز برم اوین احتمالا!! اون موقع هم به خاطر تو دیگه نپوشیدم. می گفتی خودت به اندازه کافی خوشکلی و تو چشمی، اینو بپوشی دیگه همه چشمها می چرخه طرفت... خاطرت خیلی برام عزیز بود که دیگه نپوشیدمش... می دونی که چقدر کله شق و یه دنده ام...

آخرهای اسفند بود. به مامانت گفته بودی شرکت جلسه دارین! وسط تاب بازی من یهو بارون گرفت. دیگه کوتاه اومدم  و بالاخره پیاده شدم! چه هوای بهاری عاشقانه ای بود. فوق العاده بود... فوق العاده... آخر اسفند همیشه پر از خاطره های بی نظیر بوده برامون... مثل اون دفعه که برات یه عروسک بزرگ قرمز خریده بودم... به مامانت گفتی خودت خریدی!!! اونم چقدر باورش شده بود...!! یادته همون روز با کادوهایی که دست مون بود از پارک نیاوران تا نوبنیاد پیاده رفتیم! بدون یه دره احساس خستگی! اصلا نفهمیدیم کی رسیدیم اونجا! یهو بهم گفتی دور و برت رو ببین اگه گفتی کجاییم!! اون موقع تازه من فهمیدم با دستهایی که توی هم قفل شده بود چقدر راه اومدیم... 

عید طاقت نیاوردی پیش مامانت اینها بمونی شهر خودتون! روز پنجم به بهونه کارهای شرکت برگشتی تهران و همش رو با من بودی... چقدر رفتیم دربند و توچال و گلاب دره... گلاب دره رو بیشتر از همه دوست دارم! چون راهش سخت تره! همش تو باید من ترسو رو بگیری تو بغلت و بلندم کنی و از همه جا ردم کنی...

صدای تو صدای بازی

تو کوچه های پر غباره

لحظه دویدن و ترس فراره

قصه خوشبختی دیروز

به چشم من مثل سرابه

موندنت برای من تعبیر خوابه...

 

+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387 1:34 توسط دزیره |


بذارین از قسمت خوبش شروع کنم: ناپی سربازی نمیره! البته کارهای اداریش مونده که باید انجام بده ولی به احتمال زیاد درست میشه.

مشکل اینجاست که باید از پیشم بره. باید از هم دور باشیم. برای یه مدت خیلی طولانی! من دو هفته هم ناپی رو نبینم دلم طاقت نمیاره، چه برسه به دوسال!! اونم که طفلک بدتر از من. تحمل این همه غصه خوردنش رو ندارم دیگه. اصلاً دلش نمی‌خواست بره (هنوزم نمی‌خواد!) ولی من به زور راضیش کردم. خیلی با خودم کلنجار رفتم تا خودم رو راضی کنم. بعدش هم ناپی رو. درسته که دو سال زیاده ولی اگه سربازی هم بره بازم زیاد نمی‌تونیم با هم باشیم. اینطوری لااقل فوقش رو می‌گیره و بعدش می‌تونه مامانش رو واسه ازدواج راضی کنه. خیلی برام سخت بود. نمی‌دونم چطوری حالم رو توصیف کنم اصلاً. ولی به هرحال با خودم کنار اومدم و سعی کردم با منطقم بهترین تصمیم رو برای هردومون بگیرم. امیدوارم راه درستی رو انتخاب کرده باشم.

یکی از دوست‌هاشون استاد یکی از دانشگاه‌های خوب کاناداست. مامان ناپی بهش گفته بود زنگ بزنه با اون صحبت کنه ببینه میشه بره اونجا یا نه. این خانومه (همون که استاده) با ناپی حرف زده بود و نمره‌ها و معدلش رو پرسیده بود، سابقه کار پژوهشی و ... آخرش گفته بود خیلی خوبه. خودش رشته‌اش با ما یکی نیست ولی رزومه ناپی رو که براش ایمیل زده بود به یکی از دوستاش نشون داده، اونم اول گفته بود که مهلت پذیرش تموم شده ولی بعدش قبول کرده بود. حالا قراره ناپی مدارکش رو واسه اونها بفرسته، اونها هم یه نامه پذیرش واسه ناپی بفرستن که ببره و وثیقه بذاره و معافیت تحصیلی‌ از سربازی بگیره. بعدشم پرواز به سمت کانادا تا دوسال دیگه!!

ناپی که اصلاً راضی نمی‌شد. نمی‌دونین چی کشیدم تا قبول کرد با خانومه حرف بزنه و رزومه‌اش رو بفرسته. می‌گفت تو من رو دوست نداری، از دستم خسته شدی، می‌خوای من رو بفرستی برم!! انقدر براش از مزایای رفتنش گفتم تا قبول کرد. خیلی برام سخت بود. خودم وقتی از رفتنش حرف می‌زدم بغض همه وجودم رو می‌گرفت. اما مجبور بودم. تنها راه اینکه بتونیم دو سال دیگه مال هم بشیم همینه.

 

دوشنبه نهار با هم بودیم. تا عصر یه عالمه حرف زدیم. دل هردومون پر از غم بود، ولی یه غم همراه با عشق. نمی‌دونم چه‌جوری بگم. سعی می‌کردیم بخندیم و راجع به چیزهای خوب حرف بزنیم، اما یه بغضی توی همه کلمه‌ها بود که نمی‌گذاشت. ولی با همه ناراحتی و نگرانی که تو چشم‌های ناپی بود من عشقش رو می‌دیدم و هنوزم از دیدن چشم‌هاش دلم می‌لرزید. هنوزم چشم‌هاش مطمئنم می‌کرد که هیچ کس توی همه دنیا نمی‌تونه جای اون رو برام پر کنه. هنوزم وقتی سرش رو می‌انداخت پایین، دستم رو محکم می‌گرفت توی دستش و فشار می‌داد دلم می‌خواست تنها مرد زندگیم خودش باشه...

 

 

پی‌نوشت: دیدین امشب رامبد جوان چه خوب حال این آقای رشیدپور برنامه مثلث شیشه‌ای رو می‌گرفت؟  تمام طول برنامه در حال مسخره کردن رشیدپور بود!! من که خیلی کیف کردم! همش در حال خندیدن بودم! به نظرم رشیدپور خیلی پاچه‌خوار (!!) و چاپلوسه! رامبد جوان هم خوب مسخره‌اش کرد! از بس حرف‌های چرند می‌زنه و احساس باحالی می‌کنه!! جالب اینجاست که آخر برنامه، رشیدپور گفت من امشب خیلی سر به سر رامبد گذاشتم!!!!  وای، یعنی این رو که گفت من و مامان و خواهری همون جا جلوی تلویزیون غش کردیم دیگه!! یعنی واقعاً خودشم نفهمیده بود چه خبره!!؟  

 

پی‌نوشت۲: راستی کامنتهای دو تا پست قبلی رو نتونستم جواب بدم، شرمنده. از این به بعد بازم مثل قبل همه رو جواب میدم!!

 

+ نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387 2:1 توسط دزیره |


یه اتفاق هایی داره می افته که نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت.

از خدا می خوام هر چی خیره همون رو بهمون بده.

 

قربون معرفت اون هایی که اگه من دو روز حالم خوش نباشه و بهشون سر نزنم به کل از حافظه شون محو میشم!! 

 

پی نوشت: راستی این پست شماره سیزدهه!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387 0:3 توسط دزیره |


امروز اولین روز انتخاب رشته است. من که تصمیمم رو گرفتم و نمی‌خوام شهرستان بزنم. مامانم خیلی با شهرستان رفتن مخالفه، خودمم دوست ندارم. تهران هم که قبول نمی‌شم ولی شاید همین‌جوری فرم رو پر کنم! ناپی هم میگه نمی‌خوام برم شهرستان، لیسانسم رو با این همه زحمت و نمره‌های خوب تهران خوندم حیفم میاد واسه فوق برم جایی که امکانات تحقیق نداشته باشه. راستم میگه به نظر من. آخه پروژه آخرش خیلی عالی بود. می‌خواد واسه فوقش هم توی همون زمینه کار کنه، و می‌تونه به نتیجه خیلی خوبی برسه.‌ در عین حال سربازی هم اصلاً نمی‌خواد بره! حالا نمی‌دونم آخرش چی میشه، خدا کنه مجبور نشه بره سربازی. گیج شدم. نمی‌دونم چطوری میشه هم شهرستان نره و هم سرباز نشه! به هر حال تا چهارشنبه وقت داریم فکر کنیم!

راستی! یکی از دوست‌های ناپی می‌خواد بره مالزی واسه ادامه تحصیل. به ناپی گفته تو هم بیا با هم بریم. ناپی نظر منو پرسید، ولی من واقعا چیزی نداشتم بهش بگم. آخه اصلاً دلم نمی‌خواد بره سربازی. از طرفی دلمم نمی‌خواد ازم دور بشه. ولی خب چه بره شهرستان چه مالزی در هر حال از من دور میشه دیگه. نمی‌تونم هر وقت دلم خواست ببینمش. نمی‌دونم چه کار کنه بهتره. خودشم خیلی ناراحته. همش میگه من بدون تو چیکار کنم، چه طوری تو رو اینجا بذارم و برم. می‌دونم خیلی غصه می‌خوره. هر چند سعی می‌کنه به روی خودش نیاره ولی من حتی از روی اس ام اس‌هاش هم می‌فهمم. دلم می‌خواد آرومش کنم اما نمی‌تونم.

 

از طرف دوست جون‌ها به یه بازی دعوت شدم: 10 تا چیز که دوست داری، 10 تا که دوست نداری و بدت میاد!

اون‌هایی که دوست دارم:

1. عشق
2. کتاب خوندن
3. خرید
4. درس خوندن
5. وبلاگ خونی
6. مسافرت (البته فقط همراه آدم‌هایی که دوستشون دارم یا تنها)
7. صداقت
8. طلا و جواهر!!
9. ورزش (بسکتبال، ایروبیک، شنا، ...)
10. مستقل بودن

چیزهایی که بدم میاد:

1. دروغ
2. ریا و دو رو بودن
3. بخل و حسادت
4. تنبلی
5. پر حرفی
6. چاقی (خودم مانکنم ها! )
7. پز دادن!
8. جلف بودن
9. تحقیر و تمسخر دیگران
10. سردرگمی و نا امیدی

همه اون‌هایی که اینجا رو می‌خونن از طرف من دعوت هستن (اگه تا الان شرکت نکردن). اون‌هایی که وبلاگ ندارن هم اگه دوست داشتن شرکت کنن تو کامنت‌ها بنویسن.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387 0:13 توسط دزیره |