اى كسانى كه ايمان آورده ايد كاملا به عدالت قیام كنيد، براى خدا گواهى دهيد اگر چه (اين گواهى) به زيان خود شما يا پدر و مادر يا نزديكان شما بوده باشد، چه اينكه اگر آنها غنى يا فقير باشند خداوند سزاوارتر است كه از آنها حمايت كند، بنا بر اين از هوى و هوس پيروى نكنيد كه از حق منحرف خواهيد شد، و اگر حق را تحريف كنيد و يا از اظهار آن اعراض نمائيد خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است.
+
نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 22:40 توسط دزیره
دیشب قول داده بودم زود بخوابم. به خودم. ساعت 1:30 بامداد است، همه عکسها را دیدهام، سبزهای به خون نشسته را دیدهام، بیانیهها را خواندهام، برنامه فردا را میدانم، ایمیلها را خواندهام، قرارها را گذاشتهایم. آمادهام، به اندازه کافی هم دیر شده، میروم بخوابم. روسری مشکیام آماده است. میروم بخوابم. سرم به بالش نرسیده، یادم میآید به یک نفر قول دادهام این روزها از خانه بیرون نروم، چه برسد به راهپیماییها. یک نفر که اینجا نیست. دور است، خیلی دور. یک قاره دیگر است اصلاً. خودم را دلداری میدهم. هر چند برای هر جملهی توجیه دروغهایم، خودم به خودم جواب میدهم، خودم را بازخواست میکنم، خودم را جای آن یک نفر دور از وطن میگذارم، خودم متهم هستم، محکوم میشوم. حکمم را میپذیرم، قبول میکنم، با خودم زمزمه میکنم صد زندگی ننگ به یک نام نداده است... میدانم اگر خودش بود، صف اول بود. برای اولین بار از اینکه نیست خوشحال میشوم. از اینکه دور است. از اینکه این دوری فقط دوری از من نیست، دوری از تهدید و کتک و خون و مرگ است. اما هیچ کدام از اینها من را تبرئه نمیکند از قول دروغی که دادهام. یادم میآید مامان امروز ظروف یکبار مصرف خریده بود. فردا پنجشنبه است. فردا خیرات میدهد. زرشک پلو با مرغ و حلوا. ظرفها را که روی میز گذاشت هیچکدام هیچی نگفتیم. نه که یادمان نباشد سالگردت نزدیک است بابایی. که این سالها ناجوانمردانه روز پدر نزدیک سالگردت میافتد، اما بردن اسمت، حتی یاد کوچکی، بغض هر سهمان را میشکند و هر سه هم این را میدانیم و مثلاً هرکدام میخواهیم مراعات حال آن دوتای دیگر را بکنیم، یواشکی شبها یادت میافتیم و اسمت را در سکوت شب، در دل صدا میزنیم. این روزها نیستی ببینی سکوت چه میکند. سکوت میلیونها نفر از هموطنانت. میلیونها نفر که داد از بیداد برآوردهاند. از یغمای آزادیشان، همان اندک آزادی که راضی بودند بهش، همان هر چهارسال یکبار یک رای، همان که چهار سال پیش پشت برگههای رایمان نوشتیم حق من از دموکراسی، همین یک برگ رای. نیستی ببینی همین را هم از ما گرفتهاند. و شاید اولین بار است که دلم میگوید بهتر که نیستی. این چرخی که این روزها سرِ کین دارد، چه میخواست نشانت دهد. هنوز خاطرات محاصره خرمشهر را که میگفتی یادم نرفته است. حفظ پایگاههای پتروشیمی آبادان. طوری تعریف کردهای انگار من آن صحنهها را دیدهام، هنوز به وضوح یادم هستند. زن و بچهات را فرستاده بودی خرمآباد که خیالت راحت باشد، خودت مانده بودی. با دایی. داییای که شرکت نفت پشت میز نشینش کرده. لابد کسی که بعد از محاصره خرمشهر، که خودشان گفتند همه خرمشهر را ترک کنید، ماند، نرفت، لابد همان کس این روزها برای نفت این مملکت خطرناک شده است. لابد ممکن است برنامه خیانتی چیزی داشته باشد. لابد بهتر است نباشد، محترمانه پشت میز نشین شود. آن روز که ماشینتان را گذاشتید، چند نفر بودید؟ پنج یا چهار؟ این را یادم نیست، اما تاولهای پایت را یادم هست. ندیدمشان اما خوب یادم هست. آسم دایی را یادم هست. از قضا این را دیدهام، خوب دیدهام. سرفههایش را. حسرت همیشگی چشمانش را. آره، بهتر که نیستی. نیستی ببینی با خوزستانت چه کردهاند. ببینی یک دیکتاتور ادعا میکند آنجا خیلیها بهش رای دادهاند. یک دیکتاتور که نمیداند خوزستان یعنی چه. نمیداند دایی تا پارسال هر روز آب معدنی میخرید. الان دستگاه تصفیه آب برای خودش خریده، همسایهشان هم خریده، پسرش هم از وقتی ازدواج کرده، دخترش هم. نمیداند آبادان آب تصفیه شده خوراکی ندارد. یک دیکتاتوری این روزها هست که فکر میکند دایی به جای میرحسین به او رای داده است. از سیاست حرف نمیزدی اما اسم میرحسین را از زبانت شنیدهام. وقتی کاندیدا شد یاد تو افتادم. یادم نبود چه میگفتی، اما یادم بود که خوب میگفتی. یادم بود همان است که مامان هر بار میگفت "راستی چرا دیگه نیست؟" همان که یکبار خاله داشت از وضع بد اقتصاد میگفت، از گرسنگی مردم، از سفرههایی که کوچک شده، اسمش را برد، میگفت زمان جنگ هنوز مواد غذاییمان تمام نشده بود، کوپن بعدی را اعلام میکرده. همینها یادم هست، من که نبودهام. اما این دیکتاتوری که این روزها پیدا شده، انگار همین کم را هم یادش نیست. نمیداند دایی هنوز از آبادان دل نکنده است. نمیداند خیلیها دل نکندهاند. نمیداند خیلیها بر خلاف او، یادشان هست. خوب هم یادشان هست. برای بچههایشان هم گفتهاند. نمیداند دست کم خوزستان در مقابل میرحسین به او رای نمیداده هیچ وقت. نیستی ببینی یک دیکتاتوری هست این روزها، که اندیشه خوزستانت را غصب کرده است. مردم آرام خونگرم صبورش را به فریاد واداشته است. یکی هست که ادعا کرده سه برابر میرحسین در آبادان رای آورده است، اما تا به حال پایش را هم آنجا نگذاشته. یک نفر هست ادعا کرده در خرمشهر چهار برابر میرحسین رای آورده است، و در مسجد سلیمان. یک دیکتاتور مضحکی هست این روزها، بابایی باورت نمیشود، ادعا کرده در هویزه تقریباً ده برابر میرحسین رای آورده است. لابد فکر کرده آنها که بیست - سی سال پیش را یادشان بوده همهشان شهید شدهاند. یک نفر هست فکر میکند چون مستمری مادربزرگ را زیاد کرده، مادربزرگ بهش رای داده است. نمیداند خانه مادربزرگ ستاد تبلیغات میرحسین شده بود و رأیش هم سبز. یک دیکتاتوری هست، خوب شد نیستی ببینی... فکر کرده بود بزرگترین دروغش را هم میتواند به مردم تحویل دهد و آنها دم نزنند. فکر کرده بود باز هم میتواند نمودار بکشد بگوید من از خاتمی محبوبترم. حساب دل مردم را نکرده بود. خاتمی هر اشتباهی که کرده باشد، محبوب است، بری از اشتباه نیست اما دوستداشتنی هست و قابل احترام. یکجوری هست که آدم دلش میخواهد خاطراتش را یادآوری کند. یکجوری که من هنوز آن پوستر ستاد سیمرغ سال 80 را دارم، همان که زیر عکسش نوشته بود " استادهام چو شمع، مترسان ز آتشم..." این روزها اما یک نفر هست که حساب صبر و طاقت مردم را درست تخمین نزده بودند برایش. گفته بودند از اینها صدایی در نمیآید، گفته بودند ترسو هستند، دلش را خوش کرده بود همهشان جوانهایی هستند که تنها دغدغهشان ماشین سواری و بوق و دست و سوت و دختر است. فکر کرده بود ونهای سفید و سبزش را که از سطح شهر پاک کند، حافظه آنها هم پاک میشود. یادشان میرود تحقیر شده بودند. یادشان میرود به اسم دین، دینشان را به یغما بردهاند. من میهنم را سبز میخواستم، که دوباره بسازمش. اشک در چشمم میآمد، اما به شوق. نمیخواستم حماسه بیافرینم که شهرم یک سره سیاهپوش شود. میرحسین را میخواستم که شال سبز بیندازد، که خبر بدهد فلان روز، فلان جا، جشن سبز آزادی. نمیخواستم مشکی بپوشد، بیانیه بدهد پنجشنبه، میدان امام خمینی، در سوگ از دست رفتگان. بگذار بگویم، من این روزها میترسم. این روزها میبینم یک نفر که تا دیروز بود، وقتی امروز صبح دیگر نباشد یعنی چه، یک نفر که هم سن و سال خودم هست، از جنس خودم. همیشه میگویند مرگ حق است. من باور نمیکنم این مرگها حق باشد. نمیتوانم بعد از هر خبری بگویم انا لله و انا الیه راجعون و فاتحه بخوانم و به خودم دلداری بدهم. دیگر این روزها هیچ کس نمیتواند دل خونینم را بدست بیاورد. این روزها بیشتر با خدا حرف میزنم. برایش دلیل میآورم. نشانی میدهم که فلان کس و فلان اتفاق. برایش زار میزنم. بهش یادآوری میکنم که خودت گفتهای ادعونی استجب لکم. خودت گفتهای من یتوکل علی الله فهو حسبه. برایش قواعد عربی را یادآوری میکنم که آن "ف" یعنی چه... صدای زنگ ساعت مامان از اتاقش میآید. ساعت پنج صبح است. من هنوز نخوابیدهام. قول داده بودم زود بخوابم. اما خواب به چشمانم نیامد. خیلی چیزهای دیگر آمد اما خواب نمیآید این شبها. این شبها بغض میآید، حتی اگر نخواهی. حتی اگر لبهایت را بهم بفشاری. دهنم مزه خون میدهد. زخم گوشه لبم سرباز کرده است. زخم گوشه دلم هم. امشب قول دادهام زود بخوابم. به خودم قول دادهام. ساعت سه صبح است، این پست را میگذارم بعد قول میدهم امشب حتماً بخوابم. قول میدهم امشب فقط با خودم زمزمه کنم پایان شب از حرکت این قافله پیداست...
+
نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 3:8 توسط دزیره
|